X
تبلیغات
آفتاب گردون


آفتاب گردون

به افتاب سلامی دوباره خواهم داد..

(برای دستهای کوچکی که در شین آباد سوخت)

دختر زیبای سرزمین من..

لعنت به تمام چیزهایی که تورا اینگونه خواست..

لعنت به..

سکوت...

سکوت دردآور این گلوها که فریاد نمیشه...

به فریاد...

فریاد اهالی این سرزمین که شنیده نمیشه..

به سرزمین...

سرزمینی که از این همه رنج خسته نمیشه...

به رنج...

رنج دستهای پینه بسته ای که گنج نمیشه..

به گنج..

 گنج ملت بیچاره ای که نصیبش جز درد نمیشه..

به درد..

به درد...

به درد....

درد دستهای کوچکی که در آتش سوخت و زخمش هرگز بسته نمیشه..

به زخم..

زخم چرک کرده ی صورت زیبای تو..

زخم گلوی پاره از فریاد بی صدای من

زخم پنجه های ساییده شده ی مادر بر خاک مزار تو..

به خاک...

خاک وطنی که تنها کاربردش در آغوش گرفتن و فرو بردن من و توست..

به آغوش..

آغوشی که مادر جای خالی تو رو درونش احساس کنه..

به احساس..

احساسی که ببینه و درد بکشه و فقط بغض کنه..

به بغض..

بغض سنگین اهالی این سرزمین که شکسته نمیشه...

لعنت به زخمی که بسته نمیشه...

به بغضی که شکسته نمیشه....................

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

چند وقتیه توجهم خیلی به تمیزی شهر جلب شده..حالا فرقی نداره تو کدوم شهر باشم..رفتارهای مردم رو خیلی زیر نظر میگیرم و همین باعث شده عذاب بکشم از فقر فرهنگی که دارم تو جامعه میبینم .. از آشغالهایی که دقیقا به فاصله ی ۱۰ متریه سطلهای آشغال ریخته شده..از دیدن پرتاب آشغال از شیششه ی ماشین های در حال حرکت .. از دیدن کثیفیه بیش از حد همه ی جاهای تفریحی..ولی بدتر از همه ی اینها دیدن منظره ی آشغال ریختن دانشجوها توی محوطه ی دانشگاه هاست . وقتتی قشر تحصصیلکرده ی ما حال و روزشون این باشه دیگه از مردم عادی چه انتظاری میشه داشت .. تو چنین اوضاع و احوالی فیلم هایی مثل نارنجی پوش داریوش مهرجویی واقعا غنیمت بزرگیه . اما ایکاش آدمی مثل حامد آبان تو دنیای واقعی هم وجود داشت . کسی که تا این حد دغدغه ی محیط زیستش رو داشته باشه و از همه مهم تر سعی کنه این دغدغه رو فریاد بزنه ..شاید فریادش خواب هزار ساله ی ما مردم رو از سرمون بپرونه ..

به افتخار مهرجویی و نارنجی پوشش که تلنگر بزرگی بود برای ما انسانهای شهرنشین یا به قول حامد بهداد غار نشین...

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

برای استادم که در سرزمین خاموشان به جرم صدای رسایش محکوم شد ..

 

در سرزمین ما

پرندگان همه خیسند..

و گفتگویی از پریدن نیست ...

در سرزمین ما

پرندگان همه خیسند ..

میدانی ؟ پرنده را بی دلیل اعدام میکنی..

در ژرف تو آینه ایست که قفس ها را انعکاس می دهد ....

نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

نمیدونم کیا با دیدن بیلیبورد های تبلیغاتی شروع مجدد قهوه تلخ خوشحال شدن..اما خیلی دوست دارم الان که ۳سری از پخش مجددش گذشته چهره هاشون رو ببینم و نظرشون رو بپرسم..البته این رو هم بگم که من خودم محکوم به دیدن این سریال فاخر هستم..چون مادر عزیزم از ابتدای شروع این سریال عزمش رو شدیدا جزم کرده که حتما برنده ی یکی از آپارتمانهای اهدایی مهران مدیری باشه..و تا کلید آپارتمان رو شخصا از دست مهران مدیری تحویل نگیره راضی نمیشه..پس برای اونهایی که سعادت دیدن این سریال رو در سری جدیدش نداشتن بگم که داستان به اونجایی میرسه که تمام افراد و خدم و حشم پادشاه با خوردن قهوه تلخ از ۲۰۰سال پیش به تهران امروزی پرت میشن و ماجرا از اینجا آغاز میشه..شروع اغواکننده و جالبیه..فکر کردن به اینکه این آدما با این تیپ و قیافه و حرف زدناشون وقتی بیان وسط جامعه امروزی چه اتفاقهای جالبی میتونه بیفته ذهن آدم رو قلقلک میده..اما امان ازین خیال خام..جناب مدیری بعد از پخش ۲۶ قسمت از این سریال و به جیب زدن مبالغ هنگفت و کهکشانی لطف کردند و تمام خدم و حشم دربار جهانگیرخان دولو را به یک آپارتمان در شمال تهران انتقال دادند تا باقی سریال تماما در آنجا فیلمبرداری شود و مهمترین رویدادهای سریال بشه گیر کردن شاه و درباریان در آسانسور ساختمان و از طبقه دوم به طبقه سوم رفتن درباریان..!!!وه که چه موضوعات جالبی اون هم بعد از حدود یکسال وقفه در ادامه ساخت این سریال ...بطور کل علاقه ای به کارهای مهران مدیری ندارم..اما حداقل تا به امروز تو کار طنز واسه خودش شخصیت جریان سازی بوده..اما حیف که اینبار با این کافی میکس بی مزه اش واقعا طعم و عطر و بوی قهوه رو از یاد همه برد..دلم به حال پولهایی که مادرم از ابتدای شروع این سریال به جیب مهران مدیری روانه کرده اصلا نمیسوزه..چون مطمعنم با این همه پشتکار و ایمانی که داره حتما حتما یکی از آپارتمانهای وعده داده شده رو میبره...!!اما دلم به حال ذائقه رو به نابودی کامل مردمم میسوزه با این چیزایی که به عنوان طنز دارن به خوردشون میدن ..دلم سوخت برای اونایی که طنز رو با مهران مدیری میشناختن و لمس میکردن..اما خوش به حال خودم که ذائقه طنزم  هیچ وقت طعم مهران مدیری و جواد رضویان و رضا شفیعی جم  و امثالهم رو نداشته..ذائقه طنز من همیشه طعم خوش کارهای حمید جبلی بوده..کسی که از نظر من در صدر هنرمندای طناز ایرانه..دختر شیرینی فروشش هنوز هم یکی از خاطره انگیز ترین فیلمهاست..خواب سفیدش وقتی با عشق مانکن های مغازش رو بغل میکرد ..زیر درخت هلو یا حتا رفیق بد که شاید ساخت ضعیفی داشت اما جبلی مثل همیشه خوب بود..این خط رو بگیرید تا برسید به امسال..عید نوروز و کلاه قرمزی۹۱..با اون امکانات محدود و یک اتاق ۶۰ متری و چندتا عروسک جبلی و طهماسب کاری کردن که سریالهای سیما با بودجه های ملیاردیشون نتونستن..زیاد حرف زدم..جای حرف که خیلی زیاده تو حیطه ی سینمای طنز رو به نابودی ما..اما فقط اینو بگم که امثال حمید جبلی و ایرج طهماسب از کارشون و محصول خلاقیت بالاشون مایه میذارن برای روز به روز بالاتر رفتن اعتبارشون..حیف که بعضی ها از اعتبارشون مایه میذارن واسه کارشون و روز به روز بالاتر رفتن موجودیه حساب بانکیشون...باور ندارید برید پشت جلد دی وی دی های فهوه تلخ رو بخونید..

خواااهش میکنم کپی نکنید..امضا..مهران مدیری..!!!!

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

نمیدونم چرا نوشتن از بعضی چیزها اینقدر برای آدم سخته..نه اینکه نخوای بنویسیا..نه..نمیتونی..میخوام از کسی بنویسم که همیشه حتا شنیدن اسمش یه بغض کهنه رو تو گلوم تازه میکنه و چشمامو پر میکنه..فک کنم حدود دوسال پیش بود که خبر ساخته شدن سریال شوق پرواز رو شنیدم که قرار بود زندگی شهید بابایی رو روایت کنه..ازینکه قرار بود شهاب حسینی نقش شهید بابایی رو بازی کنه خوشحال بودم.چون هنر بازیگریشو قبول داشتم و دارم..اما بعد از کلی انتظار و بالاخره دیدن سریال خورد تو ذوقم..به نظرم شهاب اصلا نتونسته بود از پس کار بر بیاد..اصلا بازیش در حد و اندازه ی شهید بابایی نبود..خیلی خورد تو ذوقم..دیگه نگاهش نکردم..قصدم اصلا نقد اون سریال نیست..چون اگرم بخوام دیگه الان زمانش نیست..چون خیلی وقته از پخش سریال گذشته..قصدم فقط گفتن از سرداریه که واقعا بزرگ بود..خیلی فرقه بین آدمایی که رسانه بزرگشون میکنه با اونایی که واقعا بزرگن..اگه یکم درباره ی زندگی شهید بابایی مطالعه کند میبینید که چه انسانی بود..آدمی بود که اگه روزی انقلاب بخواد به واسطه بعضی از چهره هاش سرشو بالا بگیره  یک تنه میتونه جور خیلیارو بکشه..میتونه جبران بیعرضگیه خیلیا باشه..شاید سن من به دوران جنگ قد نده اما متاسفانه یا خوشبختانه بخاطر زندگی کردن توی مناطق عملیاتی و دیدن شهادت چندتا از نزدیک ترین دوستهای خانوادگی حداقل مفهوم شهادت رو خوب درک میکنم..و میدونم با وجود قحط الرجال بودن تو این مملکت، هستند مردانی که خالصانه جونشون رو برای مملکتشون برای مردمشون دادند..بدون اینکه حتا اسمی ازشون باشه..باید این رو بدونیم که یک دورانی تو این سرزمین بزرگی به عمل بود..اما امروز میزان بزرگی افراد رو درجه های روی دوششون مشخص میکنه..بخاطر همینه که امروز شنیدن نام امثال شهید بابایی ها این بغض سنگین رو تو گلومون مینشونه..به یاد روزگاری که روی تقویم زیاد دور نیست اما در واقعیت انگار قرنها از اون گذشته..و قهرمانان جنگ ما انگار...هم عصران صلاح الدین ایوبی بودند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند..تا آیندگان ندانند بیعرضگان این برهه از تاریخ ما بوده ایم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

این روزها احساس میکنم یک چیزایی داره تو وجودم تغییر میکنه..نرم افزارهای آماری کجان تا میزان اعتماد اجتماعیمو بسنجن که به یه عدد خیلی عجیب در محدوده ی زیر صفر رسیده..این روزها دیگه دلم با شنیدن اسم ایران آریایی پر نمیکشه..حتا با شنیدن اسم خلیج عربی از خشم به خودم نمیپیچم...دیگه حتا تبعیضهای جنسیتی هم آزارم نمیدن..چه اهمیتی داره که تو این نقطه از زمین مردی به زنش اجازه ی کار بیرون از خونه رو نده..دیگه حتا فکر کردن به فیلم سیصد هم آزارم نمیده..برهنگیه گلشیفته دیگه هیچ جذابیتی برای بحث کردن واسم نداره..دیگه حتا با فکر کردن به اسکار فرهادی هم قند تو دلم آب نمیشه..دیگه هیچ چیز نمیتونه عصبانیم کنه،حتا قلاده های طلای طالبی ...و از اینکه هیچ کدوم از اینها برام هیچ اهمیتی ندارند اصلا احساس شرم نمیکنم..ایرانی نیستم؟حس وطن دوستی ندارم؟اصلا مهم نیست..مهم نیست که ایرانی نباشم،مهم نیست که یک فمینیست نباشم، مهم نیست که سیاسی اصلاح طلب نباشم..حتا مهم نیست که یک روشنفکر باشم نباشم...تنها چیزی که اینروزها دلم رو بدجوری میلرزونه دیدن دمپایی های پاره ی اون کودک فقیریه که نون خشک تو دستش رو عاشقونه تر از مادرش در آغوش گرفته..مهم فقط و فقط اون بچه بیگناهه که واژه ی فقر رو حتا قبل از واژه ی مادر درک میکنه..
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

تو خونه نشسته بودم و برای گذراندن وقت کانالهای تلوزیون رو پشت سر هم عوض میکردم و به هیچ برنامه ی بدرد بخور و یا حداقل قابل تحملی نرسیدم دیگه داشتم نا امید میشدم و میخواستم تلوزیون رو خاموش کنم که با شنیدن یک آهنگ روی شبکه ی یک میخکوب شدم..تمام سلولهای وجودم پر از لذت شد..حس قشنگی که شاید اگه میرفتم و ۳ساعت از وقتم رو توی کنسرت علیرضا عصار میگذروندم هم اینقدر لذت نمیبردم..آهنگی که شنیدم نه سرود ملی بود نه یه چیزی راجع به کاوه و آرش و فریدون..شبکه یک آهنگ سریال قصه های مجید رو گذاشته بود...سریالی که شاید خیلی ها اسمشم یادشون نیاد..اما برای من و نسل من دنیایی از خاطره و عشق و احساسه..من و هم نسلیهای دهه ی شصتیم اینقدر ازین خاطرات قشنگ و شخصیتهای دوست داشتنی از بچگیمون داریم که اگه دور هم جمع بشیم و بخوایم راجع بهشون حرف بزنیم ساعتها و حتی روزها حرفهای قشنگ برای گفتن با هم داریم..کارتونها و برنامه هایی که هنوزم بعد از این همه سال وقتی خاطراتشون برام تجدید میشن اینقدر حس خوبی بهم دست میده که میتونه باعث بشه خیلی از مشکلات رو فراموش کنم و بر بال خاطرات قشنگشون سفر کنم...قصه های مجید..کلاه قرمزی..پسرشجاع..لوک خوش شانس..گالیور..هاکلبرفین..سندباد..ملوان زبل..ممل و دختر مهربون..زورو..آنشرلی..جودی ابوت..فوتبالیستها..یوگی و دوستان..بچه های کوه آلپ..چوبین..حنا..ایکیو سان..پینوکیو..رابین هود..و خیلیای دیگه خاطرات مشترک نسل منن..خاطرات قشنگی که باعث میشه همیشه به دهه ی شصتی بودنم افتخار کنم مخصوصا وقتی برنامه هایی رو که نسل امروز دارن باهاشون بزرگ میشن رو میبینم..خاله سارا..خاله شادونه..خاله نرگس..عمو پورنگ..عمو مهربون..و هزارتا عمو و خاله ی دیگه که تنها هنرشون اینه که با کمک گرفتن ا زموسیقی و رنگ و در موارد زیاد لودگی خودشون رو بزور تو دل بچه های بیچاره ی این نسل جا کنن..تا شخصیتهای ساخته ی دست رسانه بیان و بشن خانواده ی درجه ی اول بچه ها..عزیز تر از خاله ها و عموهای واقعیشون..تا نشستن پای رسانه و دیدن خاله شادونه رو به رفتن خونه خاله واقعیشون ترجیح بدن...اما آخرش چی میشه؟واقعا بچه های این نسل تو کوله بار خاطراتشون چی میریزن؟که در دوران بزرگی و وقتی تو کوران مشکلات اسیر بودن با مزه مزه کردن این خاطرات آرامش بگیرن؟لابد شعر در قندون..لب خندون رو با خودشون تکرار میکنن..واقعا جذابیتهای کذایی که رسانه امروز با کمک موسیقی و شعرای سطحی برای بچه ها  ایجاد میکنه یاداوریشون در آینده هم میتونه همینقدر جذاب باشه؟..برنامه هایی که نسل من باهاشون بزرگ شد نمیخواست جای هیچ کسی رو توی زندگی ما بگیره..اما تونست جای خاص خودشو توی ذهن من و نسل من باز کنه..خوب که فکرشو میکنم میبینم دیگه مرزها بین افراد تفاوت ایجاد نمیکنن..این نسلهان که این تفاوت رو ایجاد میکنن..نسل من شاید خیلی از امکانات نسل امروز رو نداشت..شاید تو مدرسه نمیتونست غیر از رنگ سورمه ای رنگ دیگه ای بپوشه...شاید شنیدن آهنگهای تند و شاد عمو ها و خاله های امروزی براش یک رویای محال بود..شاید برنامه هاشو توی یک تلویزیون ۱۴ اینچ نگاه میکرد..اما کوله بارش پر از طعم خوش کودکیه..درسته وسعتش و امکاناتش خیلی کمتر از چیزی بود که بچه های امروز تجربش میکنن..اما طعم شیرینش همیشه زیر زبونمون موندگاره...موندگار

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت توسط aftab gardoon| |

هی تو..چه خبرته؟چرا اینقدر ورجه وورجه میکنی؟میدونی این چندمین باره که داری بهم تنه میزنی؟اینجا سیرک نیست که با این کارا بتونی جلب توجه کنیا.......وااااااای که چقد این گنده بک غر میزنه..دلش از جای دیگه پره سر من خالی میکنه...انگار تقصیر منه که تاحالا هیچ آدمی حاضر نشده که بخردش...راهمو کج میکنم و با بیحوصلگی به شنا کردن ادامه میدم...
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت توسط aftab gardoon| |

چه اسفندها...آه! چه اسفندها دود کردیم!

 

برای تو ای روز اردیبهشتی...که گفتند این روزها میرسی...از همین راه...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت توسط aftab gardoon| |


Design By : Night Skin